کتاب سرقت از عبدالرزاق گورنه
رمان «سرقت» اثر عبدالرزاق گورنه، نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات، روایتی عمیق و چندلایه از عشق، حسادت، طبقه اجتماعی و جستوجوی هویت در بستر تحولات سیاسی و اجتماعی شرق آفریقاست. داستان در زنگبارِ دهههای پایانی قرن بیستم میگذرد؛ جامعهای در حال گذار که هنوز سایه استعمار، انقلاب و تغییرات اقتصادی را بر سر خود دارد. گورنه با نثری آرام و دقیق، زندگی دو جوان را به تصویر میکشد که سرنوشتشان به شکلی پیچیده در هم تنیده میشود.
راوی اصلی داستان، کریم، جوانی باهوش و حساس است که در خانوادهای نسبتاً مرفه رشد کرده و رؤیای پیشرفت و تحصیل در سر دارد. او با بدیع، همکلاسی و دوست صمیمیاش، رابطهای نزدیک برقرار میکند. بدیع از طبقهای پایینتر میآید و زندگیاش با محدودیتها و محرومیتهای بیشتری همراه است. تفاوتهای طبقاتی، اگرچه در آغاز دوستیشان چندان به چشم نمیآید، بهتدریج به شکافی پنهان تبدیل میشود؛ شکافی که بر نگرش آنها به جهان، آینده و حتی خودشان تأثیر میگذارد.
ورود فوزیه، دختری جوان و جذاب که به خانواده کریم نزدیک است، نقطه عطفی در داستان به شمار میرود. هر دو دوست به نوعی شیفته او میشوند، اما احساساتشان مسیرهای متفاوتی را طی میکند. کریم با تردیدها و دودلیهای درونیاش دستوپنجه نرم میکند، در حالی که بدیع با شور و جاهطلبی بیشتری به دنبال تثبیت جایگاه خود است. رابطه این سه نفر، شبکهای از عاطفه، رقابت و سوءتفاهم میسازد که آرامآرام به بحرانی عمیق منتهی میشود.
مفهوم «سرقت» در این رمان تنها به معنای دزدیدن یک شیء یا مال نیست؛ بلکه به سرقت اعتماد، فرصت، عشق و حتی آینده اشاره دارد. شخصیتها در طول داستان احساس میکنند چیزی از آنها ربوده شده است: شأن اجتماعی، حق انتخاب، یا امکان ساختن زندگی دلخواه. گورنه با مهارتی خاص نشان میدهد که چگونه ساختارهای قدرت و نابرابریهای تاریخی میتوانند سرنوشت افراد را شکل دهند و آنها را در موقعیتهایی قرار دهند که ناگزیر به انتخابهای دشوار شوند.
با پیشرفت داستان، دوستی کریم و بدیع زیر فشار رقابت و حسادت ترک برمیدارد. سوءظنها و قضاوتهای نادرست، فاصله میان آنها را بیشتر میکند. هر کدام تلاش میکنند روایت خود را از گذشته بسازند و اعمالشان را توجیه کنند. در این میان، فوزیه نیز نه صرفاً موضوع رقابت، بلکه شخصیتی با اراده و دغدغههای خاص خود است که در جامعهای مردسالار میکوشد صدای مستقلش را حفظ کند.
یکی از ویژگیهای برجسته رمان، پرداخت ظریف به مسئله مهاجرت و جابهجایی است. برخی شخصیتها برای تحصیل یا کار به خارج از کشور میروند و با تجربه غربت و دوگانگی فرهنگی مواجه میشوند. آنها درمییابند که ترک وطن نیز نوعی «سرقت» است: گویی بخشی از هویتشان در مسیر جا میماند. بازگشت به خانه نیز ساده نیست، زیرا جامعه تغییر کرده و خودشان نیز دیگر همان آدمهای پیشین نیستند.
گورنه در این اثر، بدون اغراق و احساسگرایی افراطی، لایههای پیچیده روان انسان را میکاود. او نشان میدهد که چگونه حسادت میتواند در دل دوستی جوانه بزند و چگونه سکوت و ناگفتهها میتوانند به اندازه خیانت آشکار ویرانگر باشند. شخصیتها خاکستریاند؛ نه کاملاً قربانی و نه کاملاً مقصر. هر کدام سهمی در شکلگیری سرنوشت خود و دیگری دارند.
در نهایت، «سرقت» داستان از دست دادن معصومیت و مواجهه با واقعیتهای تلخ زندگی است. رمان با تأملی آرام بر گذشته و پیامدهای انتخابها به پایان میرسد؛ جایی که شخصیتها درمییابند آنچه بیش از همه ربوده شده، شاید نه عشق یا موفقیت، بلکه امکان ساده و صادقانه زیستن در کنار یکدیگر بوده است. این اثر، با نگاهی انسانی و دقیق، خواننده را دعوت میکند تا درباره معنای مالکیت، عدالت و مسئولیت فردی در جهانی نابرابر بیندیشد.
کتاب «سرقت» (Theft) اثر عبدالرزاق گورنه – برنده جایزۀ نوبل ادبیات ۲۰۲۱ – رمانی است عمیق، چندلایه و درخشان دربارهٔ هویت، استعمار، فقر، عشق و رهایی. گورنه، همچون آثار دیگرش مانند بهشت و پس از زندگی، بار دیگر به شرق آفریقا بازمیگردد تا سرگذشت شخصیتهایی را بازگو کند که در کشاکش بین استعمار اروپایی و واقعیتهای تلخ زندگی بومی گرفتار شدهاند.
رمان «سرقت» در سواحل تانزانیا، در منطقهای خیالی بر کرانۀ اقیانوس هند آغاز میشود. گورنه فضایی گرم و مرطوب، بازارهایی آکنده از داد و ستد ادویه و ماهی، و زندگی فقیر اما سرزنده مردم را توصیف میکند. در مرکز داستان، دو برادر به نامهای عمر و عباس قرار دارند. آنها در روستایی کوچک و دورافتاده زندگی میکنند؛ پدرشان ماهیگیر است و مادرشان زنی آرام اما رنجدیده. خانوادهشان فقیر است، اما پیوندی عمیق میان اعضا وجود دارد.
از همان ابتدای رمان، گورنه تضاد طبقاتی را با مهارتی کمنظیر ترسیم میکند. روستاییان، قربانیان نظام استعماری و بیعدالتی اقتصادیاند، در حالی که صاحبان ثروت و زمین اغلب از تبار عرب یا اروپاییاند. در این بستر نابرابر، «سرقت» نه فقط به معنای مادی (دزدیدن اموال)، بلکه استعارهای از ربودهشدن زندگی، زمین، فرهنگ و عزت مردم بومی است.
زندگی عمر زمانی دگرگون میشود که او تصمیم میگیرد ترک خانه کند و به بندری بزرگتر برود تا برای خود آیندهای بسازد. او در شهری پرهیاهو و چندقومیتی با مردمانی از هند، عربستان و اروپا روبهرو میشود. ابتدا در مغازهای کوچک به عنوان شاگرد کار میکند و بهتدریج وارد محیطی میشود که پر از سوءاستفاده و بیاعتمادی است. کارفرما – مردی به نام سلومه – از او بهرهکشی میکند، اما عمر با غرور و سکوت در برابرش مقاومت میکند.
در همین دوران، عمر با زنی به نام سونیا آشنا میشود؛ دختر جوانی که گذشتهای پررمز و راز دارد و در پی رهایی از سلطه و خشونت شوهر سابقش است. رابطهای میان آن دو شکل میگیرد که هم شورانگیز و هم شکننده است. سونیا درونمایه اصلی رمان را برجسته میکند: جستوجوی آزادی در جهانی که مدام از انسان میدزدد – آزادی، کرامت و حتی خاطره.
در بخشهای بعدی، راوی به گذشته بازمیگردد و داستان عباس، برادر عمر، را روایت میکند. عباس که در کودکی دزدیده و به پادگانهای استعماری برده شده بود، اکنون پس از سالها به زادگاهش بازمیگردد. او قربانی مستقیم نظام استعمار است؛ روحی زخمی دارد، گذشتهاش پر از تحقیر است، و از خود بیگانه شده است. این بازگشت دردناک، تضاد دو برادر را نمایان میسازد: عمر که تلاش میکند زندگیاش را با شرافت بسازد، و عباس که در جهنم بردگی و جنگ، انسانیتش را از دست داده است.
بهتدریج خطوط زمانی و شخصیتی در هم میتنند و گورنه تصویری پیچیده از سرقت جمعی ارائه میدهد:
- سرقت زمینها توسط استعمارگران؛
- سرقت کودکان توسط نیروهای نظامی؛
- سرقت عشق و امنیت از زنان توسط جامعهای مردسالار؛
- و در نهایت، سرقت هویت توسط تاریخ.
با این حال، رمان تنها مرثیهای برای ویرانی نیست. گورنه با مهارتی شاعرانه، لحظههایی از امید و جمال انسانی را در دل فقر و خشونت میکارد. مثلاً گفتوگوهای عمر با دوستانش در بندر یا صحنههای کنار دریا با سونیا، لحظاتی سرشار از زیبایی و انسانیتاند. در این بخشها، زبان گورنه نرم و موسیقایی میشود و طنینی شبیه دعا پیدا میکند.
گورنه همچنین ساختار رمان را بهصورت لایهلایه طراحی کرده است. روایت مدام بین نخستشخص و سومشخص تغییر میکند؛ گذشته و حال در هم میتند تا نشان دهد حافظه چطور میتواند به سرقت برود یا تحریف شود. نویسنده گاه ما را در ذهن عمر و گاه در ذهن عباس میبرد، و بدین ترتیب تجربه استعمار از منظرهای گوناگون آشکار میشود: مهاجرت، بیخانمانی و جستوجوی معنا.
در بخشهای پایانی رمان، سرنوشت هر دو برادر به شکلی تراژیک به هم میرسد. عباس، که از احساس گناه و بیریشگی رنج میبرد، به نوعی نابودی درونی دچار میشود؛ او قربانی تاریخ است. عمر اما، با وجود تمام شکستها، تصمیم میگیرد زندگی تازهای آغاز کند و خود را بازیابد. پایانی باز و اندوهناک دارد: نه پیروزی، نه شکست کامل؛ تنها استمرار زندگی در جهانی ناعادلانه.
درونمایهها و مضامین اصلی
-
استعمار و پیامدهایش:
استعمار در «سرقت» شکلی نامرئی اما فراگیر دارد. گورنه نشان میدهد چگونه استعمار فقط اقتصاد و سیاست را نمیرباید، بلکه روح مردم را نیز از آنان میگیرد.
-
هویت و ازخودبیگانگی:
شخصیتها دایماً بین فرهنگ بومی و تأثیرات غربی سرگرداناند. عمر در تلاش است تا میان ریشه و تحول تعادل بیابد، در حالیکه عباس در این کشمکش گم شده است.
-
عشق و همدلی:
عشق عمر و سونیا نماد امکان رهایی است، حتی در جهانی خشن. عشق در داستان شکلی از مقاومت در برابر یأس محسوب میشود.
-
فقر و نابرابری اجتماعی:
گورنه با واقعگرایی دقیق، زندگی روزمره فقرا را ترسیم میکند؛ نه از سر ترحم، بلکه برای نشان دادن کرامت خاموش آنان.
-
معنای عنوان «سرقت»:
عنوان چندوجهی است: سرقت جسم، زمین، گذشته، و رویاهای مردم؛ در عین حال، کنایهای به بازپسگیری آنچه دزدیده شده نیز دارد—نوعی مقاومت نرم در برابر فراموشی.






نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.